سهم خواهی


سهم "من" از "تو"
عشق نیست،
ذوق نیست،
اشتیاق نیست،
همان دلتنگی بی پایانی ست،
که روزها دیوانه ام میکند،
شب ها شاعر،
گر چه من شعر نمیگویم،
آنچه میخوانی،
شکوه هایی ست که تاب را از دلم ربوده است..

تو را عادلانه در آغوش میکشم...


یه وقتا دلت طوری تنگ میشه که مغزت کاملا فلج میشه

بدی هاش یادت میره

نامردیش یادت میره

بی محبتی و رفتارسرد و تلخش یادت میره

وقتی با بیرحمی تنهات گذاشت یادت میره

فقط میگی خدایا یه دقیقه ببینمش این دل وامونده آروم شه...!




تورا نه عاشقانه

نه عاقلانه

و نه حتی عاجزانه

که تو را عادلانه در آغوش میکشم

عدل مگر نه آن است که هر چیز سر جای خودش باشد؟؟!

بود یا نه؟؟؟



به همه چیز عادت می کنیم
به داشته ها و نداشته هایمان
خیلی طول نمی کشد که
جلوی آینه زل بزنی به خودت
موهایت را کنار بزنی
و با خودت بگویی
اصلا مگر داشتی اش
مگر از اول بود ؟!
که بودن و نبودنش مهم باشد …

من

مرا که میشنـاسی؟! خودمم


کسی شبیه هیچکس!

کمی که لابه لای نوشته هایم بگردی پیدایم میکنی

مهربان، صبور، کمی هم بهانه گیر

اگر نوشته هایم را بیابی ، منم همان حوالی ام!!