یادم نمیره

هیچ وقت یادم نمیره ...
هروقت حالم بد بوده، هر وقت فکرای بد میزده به سرم ،هر وقت ازین زندگی و آدماش خسته میشدم،
میدویدم ولی نمیرسیدم ،تلاش میکردم ولی نمیشد،
جونم به لبم میرسید تا تمومش کنم و تموم نمیشد ؛
گرمای دستت که نفوذ میکرد تو قلبم، انگار همه‌چیز درست میشد ...
تمامِ نشدنی ها ،
تمامِ سختی ها ،
تمامِ نتونستن ها !
و حالا تمامِ چیزی که از من میبینی ، این منِ قوی ،
این منِ خوشحال ،و این منِ پر از امید و آرزو

دیگر جز پوست و‌استخوانی از من باقی نمانده

و همچنان چشمانی که کور‌سویی امیدی برای دوباره دیدنت را دارد

کاش

ڪاش خبرهایِ خوب سر زده از راه میرسیدند.
دستِمان را میگرفتند و میبردند،جایے ڪه نه غم باشد نه دوری.
نه دلتنگے باشد نه فاصله،نه تنفرے باشد نه بیزاری.
نه ترسِ از دست دادنے باشد ،نه ناتوانیِ فراموش ڪردن.
ڪاش دستِ اتفاقهایِ خوب آنقدر قوے بودند ،ڪه میشد تمامِمان را یڪجا بهشان بسپاریم،ڪه دیگر فوبیایِ فردایِ دوباره در وجودمان تڪثیر نڪند و ریشه ے خوشے هایمان را به یڪبارِ نخُشڪانَد.

اخرش میرسم شاید

وشاید تو‌همان گمشده ای هستی که هر روز در پی اش هستم و چه سخت است نشانی هایی که از رهگذران میجویم همه نشانی توست ولی یا من راه بلد خوبی نیستم یا تو‌خیلی دوری

​​​​​​کاش در جایی ساکن شوی تا من خسته و‌بریده از همه این دنیای پر از درد به رو به روی نگاهت برسم انقدر با پای برهنه در این بیابان قدم زدم برای رسیدن به تو که پاهایم زخم شده و نای راه رفتن ندارم دیگر بریده ام ولی همچنان قدم بر میدارم برای رسیدن به تو

ادم‌امن

کاش میشد قلبمو واسه تموم دردایی
که تحمل کرده بغل کنم ...!
کاش ادم میتونست خودش و بعل کنه
سرش و بزاره رو شونه خودش،
بلند بلند گریه کنه!!
برای روزایی که بهش گذشته
وهیچکس ازش خبر نداره.....
آخه میگن"غم"آدم امن میخواد!!
هیچکس واسه آدم امن تر از خودش نیست ....

فریاد خاموش

این روزها دلم اصرار دارد

فریاد بزند؛

اما . . .

من جلوی دهانش را می گیرم،

وقتی می دانم کسی تمایلی به شنیدن صدایش ندارد!!!

این روزها من . . .

خدای سکوت شده ام؛

خفقان گرفته ام تا آرامش اهالی دنیا،

خط خطی نشود . . .!!!

آرامش جان

با تو ماندم با یاد تو تا پای این دنیا

ولی قرارمان مرگ به قرعه شانس افتاد خبرت نیست به حال زارم ای امید جانم با این درد میمیرم

چرا این دنیا تو‌را از من گرفته و‌نشانی ندارم نشانی از جانم ندارم که به قول شاعری ای ساربان اهسته ران کارام جانم میرود

رفتم شاید از یادت ماندی با یادت اخرش دور‌ از تو ماندم متنفرم از این شبهای تکراری

و‌ کاش میشد باز می‌نشستی دمی کنارم تا آرام‌گیرد جانم

شمارش نفس

نفس به شماره نگاه کور سوی امید غروب‌افتاب دلتنگی حالا که پایان قصه نزدیک‌شد یک‌خبر بده ببینم‌کولر بارت کافیه جون من

کاش میشد به قلب چنگ زد و از درون سینه بیرون کشید ای زیبای خفته

دیگه هیچ‌چیز مثل قبل نشد کاش روزگار یک‌لطفی میکرد به این تن رنجور یه رحمی میکرد تنها یک بار چقدر بی انصافی دنیا خندهات نگاهت کاش میشد یرگشت به قدیم چقدر دلم قدیم رو‌میخاد

من که دل به نگاهت دارم نمیدانم دنیا زبر نقابش چه نقشی دگر دارد چقدر دلتنگم دلتنگ دیگه هیچی مثل قبل نشد چه بلبشویی شده دنیا بی انصافی دنیا گفته بودم روشنایی توی تاریکی باشد پیدا میشود و این موسیقی غم‌انگیز تا کی ادامه خواهد داشت خسته ام خسته خسته از تن خسته از روح خسته .....