به گمانم
گمان میکنم تــــــو..
بایدیکی ازشاهرگ هایم باشی...
که دوست داشتنت بندنمی آید...
عجیب است اینقدردوستت دارم..
بی دلیل وبی منطق...
آخرآدمی به وقت عاشقی دلش
تپش به ریتم نفس های معشوقه اش میزند..
چشمانش چیزی رانمی بیندوگوش ها
فقط ازاسم یارش پرمیشود...!
دوست داشتن عجب عالمی است...
آن هم اگرتورادوست داشته باش
+ نوشته شده در سه شنبه ۷ فروردین ۱۴۰۳ ساعت ۸:۲۸ ق.ظ توسط javad
|
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم دل من تنها بود