حباب

به حباب نگران لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،


غصه هم میگذرد،


آنچنانی که فقط خاطره ای خواهدماند

لحظه ها عریانند


به تن لحظه خود،جامه اندوه مـپوشان هرگز

زندگی ذره کاهیست،


که کوهش کردیم،


زندگی نام نکویی ست،


که خارش کردیم،


زندگی نیست بجز نم نم باران بهار،


زندگی نیست بجزدیدن یار


زندگی نیست بجزعشق،


بجزحرف محبت به کسی

،
ورنه هرخاروخسی،


زندگی کرده بسی،


زندگی تجربه تلخ فراوان دارد، دوسه تاکوچه وپس کوچه واندازه یک عمر بیابان دارد


ما چه کردیم و چه خواهیم کرد در این فرصت کم...


 

ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺳﻬﺮﺍﺏ :

 
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﻏﺮﻭﺭ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻟﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ،
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﮐﺎﺥ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﯼ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻭﯾﺮﺍﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ،
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﺷﻤﻊ ﺍﻣﯿﺪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ،
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﺭﺍ ﻧﺎﺩﯾﺪﻩ ﻣﯽ ﺍﻧﮕﺎﺭﯼ ،
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﮔﻮﺷﺖ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﯼ ﺗﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﺮﺩ ﺷﺪﻥ
ﻏﺮﻭﺭﺵ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﻮﯼ،
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﻭ ﺑﻨﺪﻩ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﻧﺎﺩﯾﺪﻩ ﻣﯽ
ﮔﯿﺮﯼ
ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺪﺍﻧﻢ،
ﺩﺳﺘﺎﻧﺖ ﺭﺍﺑﺴﻮﯼ ﮐﺪﺍﻡ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺩﺭﺍﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﺗﺎﺑﺮﺍﯼ

ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺧﻮﺩﺕ ﺩﻋﺎ ﮐﻨﯽ؟..

جمله خسرو شکیبائی

تا زنده ای در برابر کسی که به خودت علاقه مندش کردی مسئولی... مسئولی در برابر اشکهایش، در برابر غمهایش، در برابر تنهاییش... اگر روزی فراموشش کردی دنیا به یادت خواهد آورد...
گاهی باید نبخشید کسی را که بارها او را بخشیدی و نفهمید، تا این بار در آرزوی بخشش تو باشد! گاهی نباید صبر کرد باید رها کرد و رفت تا بدانند که اگر ماندی رفتن را بلد بوده ای! گاهی بر سر کارهایی که برای دیگران انجام میدهی باید منت گذاشت تا آنرا کم اهمیت ندانند! گاهی باید بد بود برای کسی که فرق خوب بودنت را نمی داند! و گاهی باید به آدمها از  دست دادن را متذکر شد! آدمها همیشه نمی مانند یکجا در را باز میکنند و برای همیشه می روند...
گاهی یک نفر 
با نفس هایش
بانگاهش
باکلامش
با وجودش
با بودنش....
بهشتی میسازد از این دنیا برایت
که دیگر بدون او
بهشت واقعی را هم نمیخواهی...

خدایا

خدایــــــــــــــا
امروز را مهمان قلبم باش
امروز پای سفره ی درد دلهای من باش
رهایـــــــم نکـــــــن!
 
خدایا بیش از همیشه دلتنگم ...
به اندازه ی تمام روزهای نبـــــــــــودنم ...
"دلتـنـگــــــم"
خــــــــــــــــدایا ...!خسته ام میفهمی
من اینجـــــــــــــــــــــــا...
دلـــــــــــــــم سخت معجــــــــــــــــــــزه می خواهد...!!!
دلشکسته ام خدای من میشنوی!!!
میدانم که حرفهایم بوی ناشکری میدهد"
خــــــــــــدای من !
نه اونقدر پاکم که کمکــــم کنی و نه اونقدر بدم که رهـــام کنی...
میــــــــون این دو گمم !
هم خــــودم رو و هم تــــــو رو آزار میدم...
هر چه قدر تلاش کردم نتونستم اونـــــــــی باشم که تو خواستی...
و هــــــرگز دوست ندارم اونی باشم که تو رهـــــــام کنی...
انقدر بــی تو تنهــــــام که بی تو یعنی “هیــــچ” یعنی “پـــــوچ” !

خـــــــــدایا هیــــــــچ وقت تنها رهــام نکن.

قصد


♡ﻗﺼﺪﻡ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺑﻮﺩ..
ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﺕ...
ﻧﻪ ﭼﺸﻢ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﺕ...
ﻗﺼﺪﻡ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﻏﺮﻭﺭﻡ ﺑﻮﺩ...
ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺷﺖ...
ﻧﻪ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﯾﺖ...
ﻗﺼﺪﻡ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺑﻮﺩ...
ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﺗﻮ...
ﻧﻪ ﺑﺎ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺖ...
ﻗﺼﺪﻡ ﭘﯿﺮ ﺷﺪﻥ ﺑﻮﺩ...
ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺖ...
ﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺖ...

ارزو

یه وقتایی هیچ آرزویی نداری

 

جز اینکه زمان به عقب برگرده،


اینکه بعضی از راه ها رو نری،


بعضی از آدمها رو نبینی


بعضی حرف ها رو نزنی


کاش عقربه ها توی بعضی از موقعیت ها


جای جلو رفتن عقب میرفت


قطعا دنیا قشنگ تر میشد .