غروب ۲۴ اگوست مثل غروب های دیگه به مهمانی زمینی سرد و یخ زده امد

و این غروب ها چقدر دلگیرند هر وقت این غروب ها فرا میرسه یاد حرف نیمه شبت میفتم‌که میگفتی ماه کامل رو‌ببین و‌ ارزو کن و‌من آرزو کردم یک‌ارزوی زیبا به نام نامی‌خودت ولی ندانستیم که چرخ روزگار بر چرخ ارزوهای ما نمیچرخد و راه خودش‌را میرود نمیدونم‌بخندم یا گریه کنم میخندم گریه میکنم از درون خورد میشم میشکنم ولی دوباره شکل میگیرم و باز تکرار خنده و‌گریه چقدر هوا سرده حس میکنم میخاد برف بیاد ولی چله تابستون و برف انگار دیوانه دارم‌میشم سرما استخوان سوزی داره درونم میخوره و من همچنان منتظر ماه لعنتی هستم که میگفتی نگاهش کن و ارزو‌ کن و‌من آرزویم ارزوی روزهایی هست که از دست دادم بدون هیچ اتفاقی

نمیدونم‌تقصیر من بوده یا ماه توان برارود شدن آرزو‌کسی رو‌نداره

یا روزگار چرخش بر‌‌چرخ‌خودش میچرخه و همه تن منو‌ داره له میکنه یا شاید

خسته ام خوابم‌گرفته داره هوا یخ میشه کم‌کم تاریکی همه جا رو گرفته ماه من امشب قصدی برای امدن ندارد یا خجالت زده پشت ابرها پنهون شده

باید برم تا صداشون مثل همیشه در نیومده چرا بیرون نشستی سرده واست سرما خوب نیست باز میفتی تو‌تختخواب

چقدر خوابم میاد کاش میشد خیلی خوابید خیلی زیاد

راستی نگفتم‌بهت

گفتم‌یه روزی که من دیگه نبودم همین جا واست بگن‌چی دوست دارم اینطوری بهتره