بدون دلیل

چه روزهای یخ زده ای را باید تحمل کنیم در سکوت و سرما ابرها خیال رفتن ندارند و بارش برف اراده کرده این مکان خاموش را در خود ببلعد شاید میخاهد فراموش شدگان اینجا برای همیشه قراموش شوند هر شب، در سکوت تنهایی، به یاد تو می‌افتم و گرمای وجودت را حس می‌کنم. دوری تو، همچون بادی سرد است که قلبم را می‌لرزاند و اشک در چشمانم می‌نشاند. موهای بلندت که همچون اشعه‌های خورشید طلایی می‌درخشد، در خاطرم باقی مانده‌اند و لبخندت که زندگی را برایم شیرین‌تر می‌کرد، همیشه در ذهنم نقش بسته است.

هیچگاه عشقی قراموش نخواهد شد حتی تا مرز مرگ

مرگ انقدر نزدیک‌ است که گاه شمار ان گه گداری حس میشود و افسوس که این روزها فقط میایند و‌میروند بدون حتی یک تغییر کوچکی کاش میشد خودم را نیز فراموش کنم در جایی گفتی این نوشته این نوشته ها برای تو نیست ولی دقیقا برای توست تویی‌که همچنان میدرخشی در قلبم

نیمه شب و ماه

بعضی اوقات، دنیا به تمام رنگ‌هایش پشت می‌کند و تنها سیاه و سفیدی از آن باقی می‌ماند. گویی اشک‌های من بوم نقاشی قلبت را پر کرده‌اند. هر لحظه‌ای که بدون تو می‌گذرد، مثل یک قطعه‌ای از پازل زندگی‌ام که گم شده است. تو به قلب من رنگ و جانی بخشیده‌ای و حال که نیستی، همه چیز بی‌رنگ و بی‌روح شده است.

تمام شب‌هایم به خاطراتی پر از درد و حسرت تبدیل شده‌اند. هر ستاره‌ای که در آسمان می‌درخشد، نماد اشک‌هایی است که برای تو ریخته‌ام. تو نوری بودی که تاریکی‌های زندگی‌ام را روشن می‌کردی، و اکنون که اینقدر دوریم ، تنها سایه‌ای از عشق باقی مانده است.

یادم می‌آید روزهایی که دست در دست با هم قدم می‌زدیم و دنیایمان پر از خنده و شادی بود. اما اکنون، این خنده‌ها جای خود را به آه‌های بی‌صدایی داده‌اند که در دل شب تنها گوش شنونده‌شان، ماه است یاد نیمه شبی که کنار هم بودیم یا شانه کردن موهای نرم و لطیفت که چه حس ارامش بخشی داشت 😭😭😭😭😭

شب زنده داری

در سکوت شب، به یاد تو بیدارم

هر لحظه‌ای که بی تو می‌گذرد، قلبم شکسته‌تر می‌شود
عشقی که با تو داشتم، همچون ستاره‌ای در شب تاریک بود
اما اکنون، این ستاره خاموش شده و تنها غمی عمیق به جا مانده است

چشمانت که به من می‌نگریست، جهانم را روشن می‌کرد
اما اکنون، تنها خاطرات آن نگاه‌ها برایم باقی مانده‌اند
با هر نفسی که می‌کشم، حس می‌کنم که تو در کنارم هستی
اما این تنها توهمی از عشقی است که روزی به آن باور داشتم

صدای خنده‌هایت هنوز در گوش‌هایم می‌پیچد
اما حقیقت تلخ این است که تو دیگر اینجا نیستی
ای کاش زمان می‌توانست به گذشته بازگردد
و من می‌توانستم دوباره در آغوشت باشم، حتی برای یک لحظه

غم عشق تو، همچون زنجیری بر قلبم سنگینی می‌کند
اما با این حال، هرگز نمی‌خواهم این غم را رها کنم
زیرا این غم، یادآور عشقی است که هنوز در قلبم زنده است
عشقی که هرگز از بین نمی‌رود، حتی با گذشت زمان.

غبار خاطرات

در لابه‌لای غبار خاطراتمان، هنوز هم عطر تو را حس می‌کنم، عطر عشقی که چون گل‌های بهاری می‌شکفد و در دل کویر زندگی‌مان سبزی می‌آورد. تو در هر نفس، در هر ضربان قلبم حضور داری.

اما ای دریغ، که فاصله‌هایمان را می‌پوشاند و دستانمان را از هم جدا می‌سازد. ای کاش زمان به عقب بازمی‌گشت و لحظات شیرین با هم بودنمان را دوباره زنده می‌کرد.

عشق من، حتی در این دوری و غم، دوست داشتن تو چون چراغی در دل شب‌های تاریک من می‌درخشد. ای کاش می‌توانستم تمام جهان را بگذرانم و بار دیگر به آغوش گرم تو بازگردم. تو همیشه در قلبم باقی خواهی ماند .....