بهانه

بهانه کن مرا شبی برای بی قراریت
برای شعر گفتنت ..ترانه های جاریت
ز چشم من غزل بگو قصیده شو برای من
به مثنوی ردیف کن سرور و سوگواریت
کمی کنار من بمان و پاک کن سرشک را
ز چشم های خیس من به رسم غمگساریت
برای باور دلت عیان نکرده ای هنو ز
که من چقدر عاشقم فدای راز داریت
قسم به عطر رازقی به یاس های تب زده
به نغمه ی چکاوک و به شرم دوست داریت
که اخم و خنده ی تو رابه نقد جان خریده ام
تفاوتی نمی کند عتاب و سازگاریت
تو جرعه ای از عاشقی بسوی من روانه کن
ببین چه شعله می کشم برای چشمه ساریت

موی پریشان

بگذار همه بدانند
چقدر دلم می خواست روی شانه های تو به خواب روم.
تو آرام بلند شدی
دست هایم را از هم گشودی
موهای پریشانم را شانه زدی.
حالا این دختر کوچک
که مدام تو را می خواهد
خسته ام کرده است !
بیا و برایش بگو :
که دیگر برنخواهی گشت !

فخری برزنده

قسمت اخر سفر

بعضی وقتا...
ﺗَﻪ ﺍُﺗُﻮﺑﻮﺱ...
اون ﺻَﻨﺪَﻟﯽ ﺁﺧَﺮ
ﮐِﻨﺎﺭِ ﺷﯿﺸﻪ
ﺑِﻬﺘَﺮﯾﻦ ﺟﺎﯼِ ﺩُﻧﯿﺎﺳﺖ
ﺑَﺮﺍﯼ ﺁﻧﮑﻪ ﻣُﭽﺎﻟﻪ ﺷَﻮﯼ ﺩَﺭ ﺧُﻮﺩَﺕ
ﺳَﺮَﺕ ﺭﺍ ﺑِﭽَﺴﺒﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﺷﯿﺸﻪ ﻭ
ﺯُﻝ ﺑِﺰَﻧﯽ ﺑﻪ ﯾِﮏ ﺟﺎﯼِ ﺩﻭﺭ
ﻭ ﻓِﮑﺮ ﮐُﻨﯽ ﺑﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ،
به کَسی که فَقَط بااوشادی وَ
باتنها کَسی که شادنیست خُودِ توی-ی
به اینکه اَگَْْر نباشی نه دِلی بَرایَت تنگ میشود.
نه چشمی منتظرِدیدارت است. ←و نه کسی توروبه یاد دارد →
ﻭ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﯽ ﮐﻪ ﺁﺯﺍﺭَﺕ ﻣﯿﺪَﻫَﺪ ...

میشه یعنی حالمون ‌خوب‌بشه

یه روزی میگفتم میشه با تو بود میشه بی خجالت بهت فکر کردمیشه اسم کوچیکت رو ساده گفت قدم زد کنارت به عنوان مرد
تو هر چی ازم دورتر میشدی من انگار بیشتر عاشقت میشدم تو این عشق انگار وجدانت راهته من این کار رو کردم خودم با خودم خدایا مگه میشه امسال با بغض تحویل شه یه کاری بکن خوب شه حال ما نه چیزی بجز تو منو میگرفت نه بی فکر تو قلبم ازاد بود همه سال و با درد تو سوختم مگه میشه بی درد تو شاد بود نموندی عدابم رو کمتر کنی نرفتی که با رفتنت خو کنم گناهم چیه این شب سال نو باید عطر جا موند ت و بو کنم خدایا یکی تو گریه بهت رو زده سپرده دو تامون رو دست خودت