بهانه
بهانه کن مرا شبی برای بی قراریت
برای شعر گفتنت ..ترانه های جاریت
ز چشم من غزل بگو قصیده شو برای من
به مثنوی ردیف کن سرور و سوگواریت
کمی کنار من بمان و پاک کن سرشک را
ز چشم های خیس من به رسم غمگساریت
برای باور دلت عیان نکرده ای هنو ز
که من چقدر عاشقم فدای راز داریت
قسم به عطر رازقی به یاس های تب زده
به نغمه ی چکاوک و به شرم دوست داریت
که اخم و خنده ی تو رابه نقد جان خریده ام
تفاوتی نمی کند عتاب و سازگاریت
تو جرعه ای از عاشقی بسوی من روانه کن
ببین چه شعله می کشم برای چشمه ساریت
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم دل من تنها بود