موی پریشان
بگذار همه بدانند
چقدر دلم می خواست روی شانه های تو به خواب روم.
تو آرام بلند شدی
دست هایم را از هم گشودی
موهای پریشانم را شانه زدی.
حالا این دختر کوچک
که مدام تو را می خواهد
خسته ام کرده است !
بیا و برایش بگو :
که دیگر برنخواهی گشت !
فخری برزنده
+ نوشته شده در شنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت ۳:۵ ق.ظ توسط javad
|
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم دل من تنها بود