بهانه کن مرا شبی برای بی قراریت
برای شعر گفتنت ..ترانه های جاریت
ز چشم من غزل بگو قصیده شو برای من
به مثنوی ردیف کن سرور و سوگواریت
کمی کنار من بمان و پاک کن سرشک را
ز چشم های خیس من به رسم غمگساریت
برای باور دلت عیان نکرده ای هنو ز
که من چقدر عاشقم فدای راز داریت
قسم به عطر رازقی به یاس های تب زده
به نغمه ی چکاوک و به شرم دوست داریت
که اخم و خنده ی تو رابه نقد جان خریده ام
تفاوتی نمی کند عتاب و سازگاریت
تو جرعه ای از عاشقی بسوی من روانه کن
ببین چه شعله می کشم برای چشمه ساریت

 

روزگار

ميگويند چه خوب مانده اى ...
غافل از اينكه من خوب نمانده ام .. من جا مانده ام !
نگاهم.. معصوميت كودكيست هراسيده از آژير قرمز جنگ..
لبخندم... تلخى عصيان فروخورده ى نوجوانيست ، شوريده از فشار تحريمها..
و چهره ام .. نقاب سنگى جوانيست
وامانده در من خفه و خاموش، هزارسال به چله نشسته !
من از دهه ى عشق ممنوع مى آيم ..
از دهه ى نگاه ممنوع..
زيبايى ممنوع..شعر ممنوع و كلام ممنوع !
من از جنس هيچ كس نيستم ..
من تنها خود را از سرزمين خاكسترى ِدهه پنجاهى و شصتي ام
به دنياى رنگى تو سنجاق كرده ام ..
تا مگر كودكى فريز شده در من يخ بشكند
و جوان شدن بياموزد ..
تا جوانى ِتاريخ مصرف گذشته ام ، پيش از گنديدن ،
پير شدن آغاز كند !
من عدد شناسنامه ام را انكار نميكنم..
اما سالهاست كه عدد شناسنامه ام مرا انكار كرده است !
من تمامى اعداد زندگيم را كم رنگ شمرده ام !
كم رنگ عاشق شده ام ..
كم رنگ لمس كرده ام ..
كم رنگ نفس كشيده ام ..
و كم رنگ خنديده ام !
من ...