بهانه کن مرا شبی برای بی قراریت
برای شعر گفتنت ..ترانه های جاریت
ز چشم من غزل بگو قصیده شو برای من
به مثنوی ردیف کن سرور و سوگواریت
کمی کنار من بمان و پاک کن سرشک را
ز چشم های خیس من به رسم غمگساریت
برای باور دلت عیان نکرده ای هنو ز
که من چقدر عاشقم فدای راز داریت
قسم به عطر رازقی به یاس های تب زده
به نغمه ی چکاوک و به شرم دوست داریت
که اخم و خنده ی تو رابه نقد جان خریده ام
تفاوتی نمی کند عتاب و سازگاریت
تو جرعه ای از عاشقی بسوی من روانه کن
ببین چه شعله می کشم برای چشمه ساریت
برای شعر گفتنت ..ترانه های جاریت
ز چشم من غزل بگو قصیده شو برای من
به مثنوی ردیف کن سرور و سوگواریت
کمی کنار من بمان و پاک کن سرشک را
ز چشم های خیس من به رسم غمگساریت
برای باور دلت عیان نکرده ای هنو ز
که من چقدر عاشقم فدای راز داریت
قسم به عطر رازقی به یاس های تب زده
به نغمه ی چکاوک و به شرم دوست داریت
که اخم و خنده ی تو رابه نقد جان خریده ام
تفاوتی نمی کند عتاب و سازگاریت
تو جرعه ای از عاشقی بسوی من روانه کن
ببین چه شعله می کشم برای چشمه ساریت
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت ۱:۱۱ ب.ظ توسط javad
|
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم دل من تنها بود