وقتی بمیرم

ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻤﯿﺮﻡ ﻫﯿﭻ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩ... ﻧﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺨﺎﻃﺮﻡ ﺗﻌﻄﯿﻞ ﻣﯿﺸﻮﺩ؛ ﻧﻪ ﺩﺭ ﺍﺧﺒﺎﺭ ﺣﺮﻓﯽ ﺯﺩﻩ میشود ﻭ ﻧﻪ ﺩﺭ ﺗﻘﻮﯾﻢ ﺧﻄﯽ ﺑﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ ...! ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮐﻤﯽ ﺳﭙﯿﺪﺗﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ؛ ﻭ ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻤﯽ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺗﺮ ...!! ﺍﻗﻮﺍﻣﻤﺎﻥ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ...!!! ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺎﮐﺴﭙﺎﺭﯼ ﻣﻮﻗﻊ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﮐﺒﺎﺏ ﺁﺭﺍﻡ ﺁﺭﺍﻡ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﺸﻮﺩ ...!هه... ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﻮﺭﮐﻨﯽ ﺭﺍ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ... ﻭ ﻣﺪﺍﺣﯽ ﮐﻪ ﺍﻟﮑﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎﯼ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ...!!

ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻣﻦ می مانم ﻭ ﮔﻮﺭﺳﺘﺎﻥ ﺳﺮﺩ ﻭ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﻭ ﻏﻢ ﻫﻤﯿﺸﮕﯽ ﺍﻡ ﮐﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﻢ می ماند!!

گذشت

.
کیوسک های تلفن را
جمع کردند..
و دوستت دارم ها
را به انبار بردند...
با موبایل عشق ردو
بدل نمی شود
و دوزاری هیچکس
نمی افتد...
یادش بخیر چقدر زود
گذشت

میترسم

بهش گفتم: «می ترسم. می‌ترسم یه روزی بیاد که حضورت رو احساس نکنم.»
گفت: «من که جایی نمی‌رم... همیشه هستم.»
چشماش هیچ‌وقت دروغ‌گوهای خوبی نبودند. بهشون خیره شدم و گفتم: «بودن داریم تا بودن. می‌شه کیلومترها از هم دور بود، می‌شه روزها و ماه‌ها همدیگه رو ندید، اما به یاد هم بود و به اندازه‌ی هزار سال از هم خاطره داشت. من می‌ترسم. می‌ترسم این روزا یادت بره.»
سکوت کرد. دستش رو گرفتم و گفتم: «بیا یه قولی بهم بده. قول بده با من یا بی‌من، هرجای دنیا که نفس می‌کشی، من رو از یاد نبری.
من فوبیای فراموش شدن دارم.»

انقدر

آنقدر
"دوستت دارم"ها
"دلتنگى"ها
"خاطرات"
به زبان هاى گوناگون روى قلم ها چرخیده
كه ترجیح میدهم
قلم را زمین بگذارم و
تمامِ آشوب هاى دلم را كنارِ گوشَ ت نجوا كنم
بودنت را لازم دارم،
براى چند دقیقه ابرازِ دلتنگى...
دیگر كافیست،
هر آنچه خواندى و به رویَت نیاوردى!

ببخش

ببخشید
دستِ خودم نیست
اگر بهانه می كنم پیام می فرستم
اگر محبت نمی بینم باز هستم
اگر مغروری و من بی غرورم
اگر این دل الآن بی صاحب شده
مزاحم نیستم
آدم كم ندارم
دلبر دارم كه دل بِبَرَد
فقط تو
دقیقا همان چیزی هستی كه می خواستم
می دانی ؟
دقیقا همان چیز ...

آدمیزاد

آدمیزاده !
گوگِل كه نیست،تا دو تا حرف تایپ كنى حدس بزنه چى مى خواى بگى.!
باید رُك و پوست كنده حرف دلت رو بهش بزنى.!
بدونِ حاشیه
به قول قدیمیا برو سر اصل مطلب
دوسش دارى؟!
دو حالت بیشتر نداره
برو بهش بگو
قبول كرد،كه قبول كرد
قبول نكرد
"دوباره" بگو..

کاش داشتمت

بیا با هم حرف بزنیم.
نه اینکه فکر کنی یک سال است ندیدنت مرا آزرده کرده.
نه اینکه فکر کنی تقلا می کنم.
نه اینکه فکر کنی پافشاری می کنم.
نه اینکه فکر کنی بدون تو می میرم و چنین و چنان.
بیا با هم حرف بزنیم.
نه اینکه فکر کنی شیدا شده ام
نه اینکه فک کنی حسود شده ام
نه اینکه فکر کنی بی حضور تو زندگی ام نمی گذرد.
نه اینکه فکر کنی هنوز طرح خنده ی تو را در ذهنم تجسم می کنم.
نه...
نه...
بیا فقط کمی
با هم حرف بزنیم.
دلم برای صدایت تنگ شده.
تا تبریک گویی تولدم را
و من لذت ببرم از بودنت
که کاش داشتمت
کاش.......

کاش داشتمت

بیا با هم حرف بزنیم.
نه اینکه فکر کنی یک سال است ندیدنت مرا آزرده کرده.
نه اینکه فکر کنی تقلا می کنم.
نه اینکه فکر کنی پافشاری می کنم.
نه اینکه فکر کنی بدون تو می میرم و چنین و چنان.
بیا با هم حرف بزنیم.
نه اینکه فکر کنی شیدا شده ام
نه اینکه فک کنی حسود شده ام
نه اینکه فکر کنی بی حضور تو زندگی ام نمی گذرد.
نه اینکه فکر کنی هنوز طرح خنده ی تو را در ذهنم تجسم می کنم.
نه...
نه...
بیا فقط کمی
با هم حرف بزنیم.
دلم برای صدایت تنگ شده.
تا تبریک گویی تولدم را
و من لذت ببرم از بودنت
که کاش داشتمت
کاش.......

یک روز

بعضى بودنها هست كه آرام آرام بیچاره ات میكند. بودنهایى كه تكلیفت را مشخص نمیكنند. هستند و نیستند. انگار خودشان هم نمى دانند . میدانى، تردید همیشه از ارزش ماجرا كم میكند. باید مصمم باشد.
پایش را توى یك كفش كند و كلافه ات كند از بس در انتخابش مطمئن است.
كارى كند از خودت بپرسى مگر من چه هستم؟ باید بودنش را صبح ها موقع صبح بخیر گفتن و شبها موقع خواب حالى ات كند.
آنجور بودن ها، كه نمیدانى اش، كه مطمئنت نمیكند به بودنش، بدون آنكه خودت متوجه اش باشى بیمارت میكند.
یك روز از خواب بیدار میشوى و میبینى بیدار نمیشوى.
آنها كه كج دار و مریز میروند را یكبار براى همیشه پشت در بگذار...
بعد از آن نفس كشیدن آسانتر میشود...

دروغ چرا

دروغ چرا؟!
حال ِ ما اصلا خوب نیست،
لطفا یک نفر آدمیزاد را صدا کنید بیاید مارا از آدم های رفته ِمان بتکاند...!
ما اینجا در قحطیِ نبود آدمی نشستیم ،،،
در را زد به گمانمان آمد که حضرت عشق است ،
بی حیا " یا الله "نگفته سرش را انداخت ُ وارد قلبمان شد ;
او معشوق شد ُ ما چوبش را خوردیم...!
حالِ ما اصلا خوب نیست ،
ما مدت هاست چوبِ "یا الله "نگفتنِ آدمی که آمد ُ یکباره رفت را میخوریم!

شانه های من

امروز فهمیدم خدا شانه‌هایم را،
فقط برای این نیافریده است که
کوله‌بارِ غم هایم را به دوش بکشند!
گاهی لازم است کـه با یک لبخند
شانه‌هایم را بیندازم بالا و بعد بگویم:
بی‌خیال

قصه من

از تو برای خودم قصه می گویم
عکسهای جذابت را نشانش میدهم
صدای خنده هایت را برایش پخش میکنم
چت هایمان را هرروز و هرشب برایش میخوانم
دست خودم را میگیرم و میبرم جاهایی که باهم رفته بودیم
سختی هایی که برای داشتنت کشیدم از شادی ها و غم ها
اما...
انگار که کار از کار گذشته
هر کاری میکنم حتی دیگر میلی به دوست داشتنت ندارد.
عشق که دیگر جای خود دارد

زاری

اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست

اشک آن شب لبخندِ عشقم بود .

قصه نیـستم که بگویـی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یاچیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی ...
من درد مشترکم
مــرا فـریـاد کـن ،

درخت با جنگل سخن می گوید علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم

نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های ترا دریافته ام
با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست .

دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن می گویم
بسان ابر که با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من
ریشه های ترا دریافته ام
زیرا که صدای من ،
با صدای تو آشناست ...

عشق شیرین

همیشه فکر می کردم عشق شیرین است ولی وقتی تجربه اش کردم طعم دیگری داشت ،
بیشتر طعم شور تا شیرین
این را از اشکهایی که شب ها موقع خوابیدن نا غافل از روی گونه هایم سر میخورد و گاهی مزه شان میکردم فهمیدم ...
تازه فهمیدم که عشق فقط لبخند و شادی نیست گاهی هم درد دارد ،
و فقط در قلب آدم ها جا خوش نمی کند گاهی هم جمع می شود توی چشمها و سرازیر می شود
تازه فهمیدم عشق گاهی می تواند شورترین شیرین زندگی آدم شود
وقتی پای دلبری چون تو در میان است

هر شب

هر شب دلم بهانه‌ی تورا
هیچ
بگذریم

امشب دلم دوباره تورا
هیچ
شب بخیر...

طرح لبخندت

می‌دانی جان‌دلم هر طرح زیبایی می‌تواند کسی را مجذوب و دیوانه‌ی خودش بکند،
درواقع هر طرح و نقشی معشوق خودش را دارد
مثلا تابلو های زیبای استاد فرشچیان،
یا حتی قالیچه قدیمی مادربزرگ‌‌،
تصویر منظره‌ی پارک گلستان در اتاق پدرجان،
یا نقش بال‌ پروانه‌ها در کلکسیون دوست همسایه.
گل‌های سرخ باغچه؛ که تو در دوربین عکاسی‌ات ثبتشان کردی.
یا مثلا؛
لبخند "تو" ...
آخ لبخندت، طرح دوستداشتنی من
که هروز تو طراح محبوب من‌، آن‌را
به زیبایی تمام برایم
به تصویر می‌کشی...

جان دلم

جان دلم...
این جماعت میگویند:اگر دوستت داشت نمیرفت
میگویند دوستت نداشت که از تو و عاشقانه هایت گذشت و پشتت را خالی کرد...
یک روزی میخواهم همه شهر را جمع کنم و برایشان حرف بزنم...
بگویم آهای جماعت...!!!!
اگر دوستم نداشت
چرا وقت هایی که دلتنگم میشد مانند ابر بهار اشک میریخت...
اگر دوستم نداشت
چرا هر زمان که قهر میکردیم غم عالم و آدم بر دلش مینشست...
اگر دوستم نداشت
چرا وقتی در چشمهایم نگاه میکرد از چشمانش عشق میبارید...
اگر دوستم نداشت
چرا این همه عمر خود را کنار من گذراند...
بنشینم و برایشان از تمام خاطراتمان،شیطنت هایمان،خنده ها و گریه هایمان تعریف کنم
ببینم باز هم میگویند تو مرا دوست نداشتی...
آهای جماعت !!!!
دوستم داشت...
بخدا دوستم داشت...
فقط نمیدانم چه شد که رفت...
نمیدانم...

اخرین شب

کاش امشب آخـــــرین شب باشه
آخـــــرین خاموشی چشمام
آخـــــرین بی حسیه دستام
آخـــــرین خیسی بالشت زیر سرم و
آخـــــرین شکست قلبم..
دلم یه آخـــــرین میخواد.. .
کاش میشد آرزومو فریاد بزنم بگم خدایا فقط.. "مـــــــــــــــــرگ" خدا بیـــاد بـــگه پـــاشــــو بریــــم دیگــــه نمـــےتـــونم اشـــکاتــو بــبــیــنـم ...

فراموشی.....

در عرض یک دقیقه
میشود یک نفر را خُرد کرد
در یک ساعت
میشود کسی را دوست داشت
در یک روز
میشود عاشق شد
ولـی ...
یک عمر طول خواهد کشید
تا کسی را فراموش کرد ...

راضیم

راضـیم ...
به هرچی اتفاق افتاد!
که اگه خوب بود زندگیمو قشنگ کرد!
و اگه بد بود من و ساخت !

مــدیونم ...
به همه ی آدم های زندگیم!
که خوباشون بهترین حسا رو بهم دادن!
و بداش بهترین درسا رو !

مــمنونم ...
از زندگیم!
که بهم یاد داد
همه شبیه حرفاشون نیستن!
و همیشه اونطوری که میخوایم پیش نمیره

دلتنگم

شده تا حالا دلتون برا یه چیزی تنگ بشه؟

نه اینکه بخواین باشه یا داشته باشینش
فقط دلتون تنگ بشه .

یه اتفاقی یه حسی یا یه آدم توی گذشتتون هست

که دلتون براش تنگ شده باشه ؟

ولی نخواینش یا شاید بدونین که دیگه ندارینش ...
دیگه نمیاد ...
دیگه تموم شد..

میمانیم

دلخور میشویم و حتی یکبار به زبان نمی‌آوریم. تغییر میکنیم، کم میخندیم، کوتاه حرف میزنیم، بی توجهی میکنیم.
نمیدانند این کوتاه گفتن ها و اخم کردن ها نتیجه ی همان نگفتن هاست.
درنتیجه: سرد میشوند، ترکمان میکنند، فکـر میکنند دوستشان نداریـم...
ما میمانیم و یک عالمه دلخوری و غم، ما میمانیم و دنیایی از سوال و تعجب، ما میمانیم و احساساتی که به مرز دیوانگی رسیده.

.......

میدونی دقیقأ تا كجا پات وایمیستم؟
تا جایی كه
وقتی یكی یه گوشه بدونِ من پیدات كرد و گفت:
" زود تصمیم نگیر
لیاقتت بیشتر از این حرفاست
مبادا یه وقت اشتباه كنی... "
زبونت گیر نكنه، بی معطلی بگی:
وقتی عاشقشی هیچ چیز اشتباه نیست!
دقیقأ تا همین جا، جانم...

جمعه ها

گفت : جمعه ها آدم خیلی دلش میگیره
ولی از اون بدتر
اینه که عصرِ جمعه خونه باشی و بارون بزنه.
_گفتم : آره؛ اینجوری که آدمو خفه میکنه!
_گفت : میدونی؟ خیلیا توو جمعه شاعر شدن!
تو حالا چیزی توو جمعه ها نوشتی؟
_گفتم : من جمعه ها
رو شیشه ی بخار گرفته ی پنجره، با انگشت مینویسم :
یکی مرا از مرگ نجات داد "

میداند

من "نمی توانستم‌" به او‌ بگویم که با جنس مخالفش حرف نزند...
شوخی نکند،رفت و آمد نداشته باشد...
نمی توانستم بگویم میخواهم فقط مرا داشته باشد..
تنها کاری که از دستم برمی آمد این بود که "سکوت" کنم و به رویم نیاورم که دلخور شده ام...
یک گوشه کِز میکردم و در جواب پرسش:«چیزی شده؟»
فقط می توانستم لبخند تلخی بزنم و بگویم:«نه جانم!»
نمی شد به اوبگویم ماتمِ چشمهایم را ببیند،
معنی لبخند تلخم را بفهمد...
و دستِ دلم را بگیرد و بهش بگوید ناراحت نباش...
من نمی توانستم به او بگویم :«فقط برای من باش»

او "خودش"باید می فهمید...

دلبرم

اینچنین دلبرانه
میان دشت قدم نزن...
بگذار
خورشید
حواسش به آفتابگردان ها باشد.

لنگه

جفت آدم، یک جایی توی دنیا، مشغول است. فقط باید پیدایش کنی.
جمعیت، زیاد است و جفت ها، قر و قاتی. پیدا کردنش، سخت است.
بابام همیشه، جوراب های لنگه به لنگه می پوشید. مادرم حیفش می آمد جورابی را که لنگه نداشت، دور بیندازد. 
فکر می کرد لنگه ی دیگرش پیدا می شود. هیچ وقت هم پیدا نمی شد.

انگشتانم

بمان!
دوست داشتنم
هنوز بوی باران و کاه گل می دهد
بوی مداد جویده ی شده ی کودکی ام
بوی گلبرگ های گل محمدی لای قرآن،

بمان!

من تو را
قد انگشتان دو دستم
دوستت دارم

عزیز من

عزیزمن!
این چیزها بلدی میخواهد
همینطور که نمی شود قهر باشی و ساعت ها همینجور بدوند، روزها همینجور دست روی دست بگذارند تا سن جدایی تان بالا برود.
کسی میخواهد!
کسی که بلدت باشد
بداند با قهرت چه باید بکند...
بداند یک شاخه رز آبی باید بگیرد و یک جوری به همان کافه همیشگی بکشاندت،
بلد باشد چطور دست هایت را بگیرد و بو بکشد و بگوید اصلا هرچه تو بگویی!
بگوید من که به داشتنت راضی ام گور پدر دنیا !
آری عزیزم این چیزها بلدی میخواهد
کسی که بلدت نباشد تنها به عمر جدایی تان می افزاید...
همینطور که نمی شود!

دلم گرفته

شما که سواد داری،
لیسانس داری،
روزنامه خوونی
با بزرگون میشینی،
حرف میزنی...
همه چی میدونی ،شما که کله ت پُره، واسه هر چی که میگن جواب داری،در نمیمونی
بگو از چیه که من دلم گرفته .
راه میرم دلم گرفته،می شینم دلم گرفته
گریه می کنم، می خندم، پا میشم، دلم گرفته

دیوانگی

امـــشب...

دیوانگیم بالا زده..
نه سکوت نه موسیقی..
نه هیچ چیز و هیچ چیز دیگر...
این دیوانگی را تسکین نمیدهد.. جز عطر تنت لعنتی....

پاییز

این پاییز
فقط من و تو را كم داشت
زیر یك باران
كه من تو را نفس بكشم
و تو مرا درجیب هایت پنهان كنى
قبل از دیدار اتفاقى تو
قبل از سلام بى قرار من
تمام قرارها اتفاقى بود
و حالا
تك تك برگ هاى زرد
پاییز را ورق مى زنند
تا شاید آن لحظه هاى بى هوا
دوباره به یادش بیاورد
كه چقدر
من و تو را كم داشت

نگاه

گاهی یک "نگاه" به تمام دنیا می‌ارزد
گاهی یک نگاه می‌تواند چنان عشقی را با خود داشته باشد که هزاران جمله‌ی دوستت دارم نداشته باشند ..‌.
اصلا انگار عشق واقعی را چشم ها فریاد میزنند نه زبان ها ...
عشق آدم‌ها به خودتان را میان حرف هایشان جست و جو نکنید
در چشم‌ها دنبال عشق بگردید ...
زبان ها به دروغ می توانند عاشق شوند اما
چشم ها هیچگاه عشقشان دروغ نیست ...
از نگاه برایتان میگفتم
نگاه همان حرفِ دلِ چشم است
اصلا شاید برای همین است ما دوستت دارم های یک نفر ممکن است فراموش‌مان شود اما
دوستت دارم های نگاهش را هرگز ...

مرگ

به مرگــ بگو

این پا و اونــ پا نکند

دستم را بگیرد

با هم سفری بی پایان را

شروع کنیمـــ

مقصدشـ تاریکیـ باشد

مثل دنیای تاریک من :