عزیز من
عزیزمن!
این چیزها بلدی میخواهد
همینطور که نمی شود قهر باشی و ساعت ها همینجور بدوند، روزها همینجور دست روی دست بگذارند تا سن جدایی تان بالا برود.
کسی میخواهد!
کسی که بلدت باشد
بداند با قهرت چه باید بکند...
بداند یک شاخه رز آبی باید بگیرد و یک جوری به همان کافه همیشگی بکشاندت،
بلد باشد چطور دست هایت را بگیرد و بو بکشد و بگوید اصلا هرچه تو بگویی!
بگوید من که به داشتنت راضی ام گور پدر دنیا !
آری عزیزم این چیزها بلدی میخواهد
کسی که بلدت نباشد تنها به عمر جدایی تان می افزاید...
همینطور که نمی شود!
این چیزها بلدی میخواهد
همینطور که نمی شود قهر باشی و ساعت ها همینجور بدوند، روزها همینجور دست روی دست بگذارند تا سن جدایی تان بالا برود.
کسی میخواهد!
کسی که بلدت باشد
بداند با قهرت چه باید بکند...
بداند یک شاخه رز آبی باید بگیرد و یک جوری به همان کافه همیشگی بکشاندت،
بلد باشد چطور دست هایت را بگیرد و بو بکشد و بگوید اصلا هرچه تو بگویی!
بگوید من که به داشتنت راضی ام گور پدر دنیا !
آری عزیزم این چیزها بلدی میخواهد
کسی که بلدت نباشد تنها به عمر جدایی تان می افزاید...
همینطور که نمی شود!
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۶ ساعت ۱:۱ ب.ظ توسط javad
|
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم دل من تنها بود