تو
دنبال
اسمي در شعرهای من نگرد
عطر تو
واژه به واژه در من جاری ست!
ندیده ای می گویم
دلتنگم
هزاران ابر
بر فراز شعرهایم رخت می شويند
می گویم!
پاییز
هزاران درخت پا به پای من
در پایان هر شعر می ریزند!
و
وقتی
بر زبانم دوستت دارم جاری می شود
هزاران
پرنده ی بی پناه
آشيانشان را پیدا می کنند!
تو
در من پا گرفته اي
و تا فتح تمام من پیش می روي
می دانم
آن روز
نزدیک است
که هر کس مرا ببیند
لبخند
تو را تصور کند!
اسمي در شعرهای من نگرد
عطر تو
واژه به واژه در من جاری ست!
ندیده ای می گویم
دلتنگم
هزاران ابر
بر فراز شعرهایم رخت می شويند
می گویم!
پاییز
هزاران درخت پا به پای من
در پایان هر شعر می ریزند!
و
وقتی
بر زبانم دوستت دارم جاری می شود
هزاران
پرنده ی بی پناه
آشيانشان را پیدا می کنند!
تو
در من پا گرفته اي
و تا فتح تمام من پیش می روي
می دانم
آن روز
نزدیک است
که هر کس مرا ببیند
لبخند
تو را تصور کند!
+ نوشته شده در شنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۷:۱۵ ب.ظ توسط javad
|
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم دل من تنها بود