عهد کردم ولی.....

عهد کرده ام که دیگر دلم برایت تنگ‌ نشود...
‌برای حرفهایت؛
برای نوازشهایت؛
برای دوستت دارم گفتن هایت؛
برای چشمان زیبایت
دلم تنگ نشود.....!
واسه سفرهایی که دیگه نمیریم....
یا اون عکسایی که قسمت نمیشه بگیریم....
واسه باوری که بهت داشتم
واسه اون عشقی که بی خداحافظی رفت
دلم‌تنگ نشود.....!
کاش میتوانستم....!
کاش.....

من.عهد کردم.ولی بازهم.عهدم.را میشکنم ......

بیا تا هم دگر باشیم

بيا لباس هم باشيم
دكمه دكمه
روی تن هم بوسه بدوزيم
دلم می خواهد
دستِ من در آستينِ تو باشد
دستِ تو در آستينِ من
طوری كه عطر تنمان گيج شود
و آغوش، نفهمد چه كسی
آن يكی را بيشتر از
آن يكي دوست دارد
راستش را بخواهی
من از اين جنس سردرگمی ها
كه نمی دانی تار عاشق تر است يا پود
خوشم می آيد......

پنجشنبه

رابطه که به آخر برسد..
یک جمله در ذهن دوطرف مور مور میکند..
یک جمله که
اگر بگویند سخت است و اگر بشنوند سخت تر!!
'برو و مرا و خاطراتمان را فراموش کن'
همین یک جمله..
به اندازه ای سخت و کشنده است
که میتواند در یک لحظه سکته ات دهد!!
می تواند کاری کند
که قلبت را در گلویت و ضربان آن را در مغزت حس کنی..
اما با اینکه می دانیم
اثر این جمله چقدر کشنده است بازهم این جمله را تکرار می کنیم!!
ما عادت کرده ایم..
عادت کرده ایم
به مردن و اینکه #پنجشنبه ها سرمزار به رویم..
خودمان را روی قبر پهن کنیم
زار زار گریه کنیم،
برگردیم به خانه و منتظر پنجشنبه های بعدی باشیم که چگونه خودرا بی تاب نشان دهیم!!
فراموش کردن هم همین است..
اینکه خاطراتت را در گوشه ای از ذهنت دفن کنی و
پنجشنبه ها به آنها برگردی و زار زار گریه کنی و خودت را سرپا نگه داری که هیچ اتفاقی نیفتاده

من. هم. دوستت دارم

 من هَم دوستت دارم...!

باز و بسته شدنِ لب‌هایش را می‌دیدم امّا هیچ نمی‌شنیدم
دِلم میخواست از جایَم بپرم و به جبرانِ سالهایی که دوست داشتنش به مغزِ استخوانم رسیده بود امّا دَم نزدم در آغوش بگیرمَش
امّا جاذبه روی پاهایم چند برابر شده‌بود...!
میخواستم خودم را سیلی بزنم تا باور کنم
خواب نیست...
رویا نیست...
او هَم دوستَم دارد...
ولی دَستانم توان نداشت...!
حالتِ مات و مبهوتم را دید
دستپاچه شد امّا بلافاصله تجویزِ خوبی برای حالِ زارم کرد
با بوسه‌اش آتشی به جانَم انداخت که هَنوز که هَنوزه دارَم میسوزم...!
می‌گفتند بعد از سیگار ، چای می‌چسبد
بعد از حمام ، خواب
بنظرم بعد از «دوستت دارم» شنیدن هَم بوسه عَجیب می‌چسبید...!
عَجب جمله‌‌‌ای‌ست این «دوستت دارم»
دیوانه میکند
ویرانه میکند...!
شاید حَوا «دوستت دارمی» گفت و آدم را راضی به چیدنِ سیب کرد
شاید مَجنون «دوستت دارمی» شنیده بود که دیوانه‌وار به کوچه و خیابان زد
شاید پدربزرگ هَرشب به خوابِ مادربزرگ می‌آید و «دوستت دارم» را با بوسه‌ای فدایِ خنده‌های شیرینِ مادربزرگ میکند که مادربزرگ با آنهَمه تنهایی و کِسالت می‌خندد ، می‌خندد که خنده را از یاد نبرد ، که شب‌ها در خواب بخندد تا پدربزرگ تکرار کند دوست داشتنش را...!
شاید هیتلر عَهد کرده بود که اگر «دوستت دارم» از معشوقه‌اش بشنود ، زَمین و زَمان را به هم بدوزد...!
و کسی نمی‌داند چه رازیست پشتِ این جمله ساده...!
میخواهَم بگویم دستِ کم نگیریدَش
راه و بیراه آن را نثارِ هر رهگذری که از کوچه دلِتان گذشت،نکنید...!
برای گفتنَش بجنگید ، برای شنیدنَش...!
وردِ زبانتان نشود یِکوقت...!
عِشق که به مغزِ استخوانتان زد ، اعتراف کنید که دوستَش دارید
که بتوانید پایِ دوست داشتنَش بمانید...!
اعتراف کنید که دوستَش دارید
راستی بعدش هَم جانانه ببوسیدَش ، گفتم که بوسه بعد از «دوستت دارم» عَجیب می‌چسبد...!

یکی باید باشد

یکی هم باید بین تمام این چند ملیارد آدم باشد
روحت را آرام نوازش کند
که دستش را زیر تمام اتفاق های بد روزگارانت بگیرد تا نیوفتند؛
که روحش قوی باشد؛
بتواند تمام کارهای انجام نداده ات را با تو امتحان کند و تا اخر دنیا با تو بیاید؛
به دور از ترس
یا هرچه که اسمش گناه و تزویر است؛
یکی باید توی این روزگار بین همه ی این ادمها وجود داشته باشد که چشمانش با همه فرق کند؛
که وقتی حرف میزند تن صدایش قلبت را آرام و آرامتر کند؛
یکی که نگاهش خاص باشد و تا آخر عمرت هرجا باهر کسی مینشینی فقط بگویی:
نگاهش؛نگاهش؛
کسی که تو را در این خفقان زندگی کسالت آور بردارد ببرد یک گوشی ای؛
تو را بنشاند؛
بگوید:چت شده لعنتی قشنگ من!
یکی باید بین اینهمه ادم باهمه فرق کند.

حال خوب

حالم خوب نيست
با تو اما...
بهتر نخواهد شد.
ميدانم اگر باشی هم بد خواهم بود...
ميدانم اگر دست سردم را بگيري هم سرد خواهم بود.
ميدانم و نميخواهم بيايی.
برو و پشت سرت را هم نگاه نكن...
بگذار همان چشمان زيبا
همان لبخند
همانی كه در ذهنم شكل گرفتی باقی بمانی..
نَيا تا همه تفكراتم راجع به تو همانطور قشنگ بماند
نَيا و بگذار سرد بمانم
سرد بمانم اما
اما
بگذار همانطور قشنگ كه در ذهنم شكل گرفتی
بمانی...