تو.ببخش
اشکهای بی امان روصورتم جاری میکنه، انقدردیوونه ام که اگه اینجا بودی با مشتم نه با نگاهم بهت نگاه میکردم. و دادمیزدم بی وفا چرا بی هوا میری؟
چرا تنهام گذاشتی؟
چرا؟
چرا من وازنگاهت محروم کردی؟
چرا ازحرفای شیرینت دیگه برام نمیگی؟ چرا قلب مهربونت روازم دریغ کردی ؟
اخ چقددلم برات تنگ شده،
اخ عزیزدلم تو که نه ردی، نه شماره ای، نه آدرسی ازخودت، واسم جا نذاشتی، چطورحرف دلم و، وعاشقانه هام و بهت برسونم
ببخش یه موقع تو نوشته هام عصبی میشم، ومیگم بی وفا،
تو بی وفا نبودی،
مجبوربودی
ولی کاش منوازخودت میرنجوندی
منو ازخودت طرد میکردی
این جور راحتتر قبول میکردم که دیگه نیستی،
حتی شایدراحترفراموشت میکردم
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم دل من تنها بود