تو.ببخش

تورفتی وجات خیلی خیلی خالیه، نگات، حرفات، وخنده هات هرلحظه مرا به خاطراتت سوق میده، خاطراتی که هرلحظه قلبم را فشارمیده، میخوام بغض نکنم امایادچشمای قشنگت
اشکهای بی امان روصورتم جاری میکنه، انقدردیوونه ام که اگه اینجا بودی با مشتم نه با نگاهم بهت نگاه میکردم. و دادمیزدم بی وفا چرا بی هوا میری؟
چرا تنهام گذاشتی؟
چرا؟
چرا من وازنگاهت محروم کردی؟
چرا ازحرفای شیرینت دیگه برام نمیگی؟ چرا قلب مهربونت روازم دریغ کردی ؟
اخ چقددلم برات تنگ شده،
اخ عزیزدلم تو که نه ردی، نه شماره ای، نه آدرسی ازخودت، واسم جا نذاشتی، چطورحرف دلم و، وعاشقانه هام و بهت برسونم
ببخش یه موقع تو نوشته هام عصبی میشم، ومیگم بی وفا،
تو بی وفا نبودی،
مجبوربودی
ولی کاش منوازخودت میرنجوندی
منو ازخودت طرد میکردی
این جور راحتتر قبول میکردم که دیگه نیستی،
حتی شایدراحترفراموشت میکردم

دل نوشته .احمد شاملو

آیدای خودم؛ آیدای احمد!

ما با همه‌ی این‌ها با همه‌ی خاطره‌هایی که هربار پس از رفتنت در ذهن من باقی می‌ماند؛با همه این خاطره‌هایی که هر‌بار از هنگام رفتنت تا بار دیگر که بازآیی در ذهن من تکرار می‌شود، و با همه‌ی عطر جنون‌انگیزی که پس از رفتنت تا ساعات دراز، خاطره‌ی تو را در این کلبه‌ی درویشانه زنده نگه‌می‌دارد،‌_باز،همین که پا از کنار من کنار گذاشتی، آن ناباوری عظیم همیشگی چون کوهی بر سرم فرود می‌آید و وادارم می‌کند که بارها و بارها، با تعجب از خودم بپرسم:

«_آیدا؟ آیدای من؟ این‌جا بود؟ کنار من بود؟ این طعم دبش که روی لب‌های خودم احساس می‌کنم طعم آخرین بوسه‌ی اوست؟
این لالایی سکرآوری که مرا این طور مرا به خواب فرو برد، نفس او بود؟
زانوی او بود که گذاشت سرم را بر آن بگذارم؟ باور نمی‌کنم. آخر این خوشبختی خیلی بزرگ است؛ این یک رویاست!

#احمد_شاملو

"از نامه های "احمد شاملو" به آیدا"
کتاب: مثل خون در رگ های من

سلام دلم

سلام، دلم خوبی، خوشی روزگارت میگذره شنیدم، بی قراری خوب خودت خواستی پس بی قراری چرا؟

اولش اشتباه کردی که خودتو عاشق نشون دادی، چرا هرچی که داری بیان میکنی مگه نمیدونی اگه

تمامت روکنی میزارنت کنار، عجله کردی عجول بودی دراحساست، ولی چاره ای نیست وتواولین وحتی

اخرین دل شکسته نیستی، پس پاشو گریه نکن این روزها میگذرد دستت را به من بده که به این روزها

نگاه کنیم ویادبگیریم که زودفریب احساس رانخوریم قوی باشیم وفردایمان را بسازیم، امشب من

برایت دردهایت، غصه هایت را مینویسم، میدونی که تورفیق بی قراریهایم هستی


حواست باشه اگه دلتنگ بشم توبایدآرومم کنی پس پاشو

دلتنگی

دلم برای تو تنگ شده است 
اما نمی دانم چه کار کنم 
مثل پرنده ای لالم
که می خواهد آواز بخواند و نمی تواند ...
به هوای دیدنت 
در قاب پنجره ها قد می کشم
نیستی
فرو می ریزم
مثل فواره ای بر سر خودم
زیر آوار خودم می مانم در گوشه ی اتاق
ای انار ترک خورده بر فراز درخت
من دستی کوتاهم 
من پرنده ای بی بالم
ای آسمان دور دست!
از تو محرومم
آنگونه که دهکده از پزشک
کویر از آب
لاک پشت از پرواز
اندوه ها در من شعله ور است و
ابر ها در من در حال بارش
نیمی آتشم
نیمی باران
اما بارانم ، آتشم را خاموش نمی کند ...
گرفتار ناتوانی های خویشم
رودی کوچکم
گرفتار باتلاق ...
من تو را دوباره کی خواهم دید
ای پرنده ی مسافر
از کجا معلوم که دوباره برگردی؟
راه ها باز است
آفتاب می تابد
اما من 
حسرت راه رفتنم در پای فلج
گرسنه ای هستم 
که نانم را
جای ماه بر سینه ی آسمان چسبانده اند ...
دلم برای تو تنگ شده است
اما نمی دانم چه کار کنم
آرام می گریم
حال آدمی را دارم
که می خواهد به. زندگیش تلفن کند
اما نمی کند
چرا که به خوبی می داند
در بهشت گوشی ها را بر نمی دارند ..