آیدای خودم؛ آیدای احمد!

ما با همه‌ی این‌ها با همه‌ی خاطره‌هایی که هربار پس از رفتنت در ذهن من باقی می‌ماند؛با همه این خاطره‌هایی که هر‌بار از هنگام رفتنت تا بار دیگر که بازآیی در ذهن من تکرار می‌شود، و با همه‌ی عطر جنون‌انگیزی که پس از رفتنت تا ساعات دراز، خاطره‌ی تو را در این کلبه‌ی درویشانه زنده نگه‌می‌دارد،‌_باز،همین که پا از کنار من کنار گذاشتی، آن ناباوری عظیم همیشگی چون کوهی بر سرم فرود می‌آید و وادارم می‌کند که بارها و بارها، با تعجب از خودم بپرسم:

«_آیدا؟ آیدای من؟ این‌جا بود؟ کنار من بود؟ این طعم دبش که روی لب‌های خودم احساس می‌کنم طعم آخرین بوسه‌ی اوست؟
این لالایی سکرآوری که مرا این طور مرا به خواب فرو برد، نفس او بود؟
زانوی او بود که گذاشت سرم را بر آن بگذارم؟ باور نمی‌کنم. آخر این خوشبختی خیلی بزرگ است؛ این یک رویاست!

#احمد_شاملو

"از نامه های "احمد شاملو" به آیدا"
کتاب: مثل خون در رگ های من