میترسم
بهش گفتم: «می ترسم. میترسم یه روزی بیاد که حضورت رو احساس نکنم.»
گفت: «من که جایی نمیرم... همیشه هستم.»
چشماش هیچوقت دروغگوهای خوبی نبودند. بهشون خیره شدم و گفتم: «بودن داریم تا بودن. میشه کیلومترها از هم دور بود، میشه روزها و ماهها همدیگه رو ندید، اما به یاد هم بود و به اندازهی هزار سال از هم خاطره داشت. من میترسم. میترسم این روزا یادت بره.»
سکوت کرد. دستش رو گرفتم و گفتم: «بیا یه قولی بهم بده. قول بده با من یا بیمن، هرجای دنیا که نفس میکشی، من رو از یاد نبری.
من فوبیای فراموش شدن دارم.»
گفت: «من که جایی نمیرم... همیشه هستم.»
چشماش هیچوقت دروغگوهای خوبی نبودند. بهشون خیره شدم و گفتم: «بودن داریم تا بودن. میشه کیلومترها از هم دور بود، میشه روزها و ماهها همدیگه رو ندید، اما به یاد هم بود و به اندازهی هزار سال از هم خاطره داشت. من میترسم. میترسم این روزا یادت بره.»
سکوت کرد. دستش رو گرفتم و گفتم: «بیا یه قولی بهم بده. قول بده با من یا بیمن، هرجای دنیا که نفس میکشی، من رو از یاد نبری.
من فوبیای فراموش شدن دارم.»
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۶ ساعت ۱:۲۷ ب.ظ توسط javad
|
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم دل من تنها بود