یک روز
بعضى بودنها هست كه آرام آرام بیچاره ات میكند. بودنهایى كه تكلیفت را مشخص نمیكنند. هستند و نیستند. انگار خودشان هم نمى دانند . میدانى، تردید همیشه از ارزش ماجرا كم میكند. باید مصمم باشد.
پایش را توى یك كفش كند و كلافه ات كند از بس در انتخابش مطمئن است.
كارى كند از خودت بپرسى مگر من چه هستم؟ باید بودنش را صبح ها موقع صبح بخیر گفتن و شبها موقع خواب حالى ات كند.
آنجور بودن ها، كه نمیدانى اش، كه مطمئنت نمیكند به بودنش، بدون آنكه خودت متوجه اش باشى بیمارت میكند.
یك روز از خواب بیدار میشوى و میبینى بیدار نمیشوى.
آنها كه كج دار و مریز میروند را یكبار براى همیشه پشت در بگذار...
بعد از آن نفس كشیدن آسانتر میشود...
پایش را توى یك كفش كند و كلافه ات كند از بس در انتخابش مطمئن است.
كارى كند از خودت بپرسى مگر من چه هستم؟ باید بودنش را صبح ها موقع صبح بخیر گفتن و شبها موقع خواب حالى ات كند.
آنجور بودن ها، كه نمیدانى اش، كه مطمئنت نمیكند به بودنش، بدون آنكه خودت متوجه اش باشى بیمارت میكند.
یك روز از خواب بیدار میشوى و میبینى بیدار نمیشوى.
آنها كه كج دار و مریز میروند را یكبار براى همیشه پشت در بگذار...
بعد از آن نفس كشیدن آسانتر میشود...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۶ ساعت ۱:۲۳ ب.ظ توسط javad
|
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم دل من تنها بود