بعضی اوقات، دنیا به تمام رنگ‌هایش پشت می‌کند و تنها سیاه و سفیدی از آن باقی می‌ماند. گویی اشک‌های من بوم نقاشی قلبت را پر کرده‌اند. هر لحظه‌ای که بدون تو می‌گذرد، مثل یک قطعه‌ای از پازل زندگی‌ام که گم شده است. تو به قلب من رنگ و جانی بخشیده‌ای و حال که نیستی، همه چیز بی‌رنگ و بی‌روح شده است.

تمام شب‌هایم به خاطراتی پر از درد و حسرت تبدیل شده‌اند. هر ستاره‌ای که در آسمان می‌درخشد، نماد اشک‌هایی است که برای تو ریخته‌ام. تو نوری بودی که تاریکی‌های زندگی‌ام را روشن می‌کردی، و اکنون که اینقدر دوریم ، تنها سایه‌ای از عشق باقی مانده است.

یادم می‌آید روزهایی که دست در دست با هم قدم می‌زدیم و دنیایمان پر از خنده و شادی بود. اما اکنون، این خنده‌ها جای خود را به آه‌های بی‌صدایی داده‌اند که در دل شب تنها گوش شنونده‌شان، ماه است یاد نیمه شبی که کنار هم بودیم یا شانه کردن موهای نرم و لطیفت که چه حس ارامش بخشی داشت 😭😭😭😭😭