چه روزهای یخ زده ای را باید تحمل کنیم در سکوت و سرما ابرها خیال رفتن ندارند و بارش برف اراده کرده این مکان خاموش را در خود ببلعد شاید میخاهد فراموش شدگان اینجا برای همیشه قراموش شوند هر شب، در سکوت تنهایی، به یاد تو می‌افتم و گرمای وجودت را حس می‌کنم. دوری تو، همچون بادی سرد است که قلبم را می‌لرزاند و اشک در چشمانم می‌نشاند. موهای بلندت که همچون اشعه‌های خورشید طلایی می‌درخشد، در خاطرم باقی مانده‌اند و لبخندت که زندگی را برایم شیرین‌تر می‌کرد، همیشه در ذهنم نقش بسته است.

هیچگاه عشقی قراموش نخواهد شد حتی تا مرز مرگ

مرگ انقدر نزدیک‌ است که گاه شمار ان گه گداری حس میشود و افسوس که این روزها فقط میایند و‌میروند بدون حتی یک تغییر کوچکی کاش میشد خودم را نیز فراموش کنم در جایی گفتی این نوشته این نوشته ها برای تو نیست ولی دقیقا برای توست تویی‌که همچنان میدرخشی در قلبم