غبار خاطرات
در لابهلای غبار خاطراتمان، هنوز هم عطر تو را حس میکنم، عطر عشقی که چون گلهای بهاری میشکفد و در دل کویر زندگیمان سبزی میآورد. تو در هر نفس، در هر ضربان قلبم حضور داری.
اما ای دریغ، که فاصلههایمان را میپوشاند و دستانمان را از هم جدا میسازد. ای کاش زمان به عقب بازمیگشت و لحظات شیرین با هم بودنمان را دوباره زنده میکرد.
عشق من، حتی در این دوری و غم، دوست داشتن تو چون چراغی در دل شبهای تاریک من میدرخشد. ای کاش میتوانستم تمام جهان را بگذرانم و بار دیگر به آغوش گرم تو بازگردم. تو همیشه در قلبم باقی خواهی ماند .....
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱ اسفند ۱۴۰۳ ساعت ۱۰:۲۷ ب.ظ توسط javad
|
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم دل من تنها بود