شمارش نفس
نفس به شماره نگاه کور سوی امید غروبافتاب دلتنگی حالا که پایان قصه نزدیکشد یکخبر بده ببینمکولر بارت کافیه جون من
کاش میشد به قلب چنگ زد و از درون سینه بیرون کشید ای زیبای خفته
دیگه هیچچیز مثل قبل نشد کاش روزگار یکلطفی میکرد به این تن رنجور یه رحمی میکرد تنها یک بار چقدر بی انصافی دنیا خندهات نگاهت کاش میشد یرگشت به قدیم چقدر دلم قدیم رومیخاد
من که دل به نگاهت دارم نمیدانم دنیا زبر نقابش چه نقشی دگر دارد چقدر دلتنگم دلتنگ دیگه هیچی مثل قبل نشد چه بلبشویی شده دنیا بی انصافی دنیا گفته بودم روشنایی توی تاریکی باشد پیدا میشود و این موسیقی غمانگیز تا کی ادامه خواهد داشت خسته ام خسته خسته از تن خسته از روح خسته .....
+ نوشته شده در سه شنبه ۳ مهر ۱۴۰۳ ساعت ۸:۲۱ ب.ظ توسط javad
|
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم دل من تنها بود