هیچ وقت یادم نمیره ...
هروقت حالم بد بوده، هر وقت فکرای بد میزده به سرم ،هر وقت ازین زندگی و آدماش خسته میشدم،
میدویدم ولی نمیرسیدم ،تلاش میکردم ولی نمیشد،
جونم به لبم میرسید تا تمومش کنم و تموم نمیشد ؛
گرمای دستت که نفوذ میکرد تو قلبم، انگار همه‌چیز درست میشد ...
تمامِ نشدنی ها ،
تمامِ سختی ها ،
تمامِ نتونستن ها !
و حالا تمامِ چیزی که از من میبینی ، این منِ قوی ،
این منِ خوشحال ،و این منِ پر از امید و آرزو

دیگر جز پوست و‌استخوانی از من باقی نمانده

و همچنان چشمانی که کور‌سویی امیدی برای دوباره دیدنت را دارد