کاش
ڪاش خبرهایِ خوب سر زده از راه میرسیدند.
دستِمان را میگرفتند و میبردند،جایے ڪه نه غم باشد نه دوری.
نه دلتنگے باشد نه فاصله،نه تنفرے باشد نه بیزاری.
نه ترسِ از دست دادنے باشد ،نه ناتوانیِ فراموش ڪردن.
ڪاش دستِ اتفاقهایِ خوب آنقدر قوے بودند ،ڪه میشد تمامِمان را یڪجا بهشان بسپاریم،ڪه دیگر فوبیایِ فردایِ دوباره در وجودمان تڪثیر نڪند و ریشه ے خوشے هایمان را به یڪبارِ نخُشڪانَد.
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۳ ساعت ۱:۲۱ ق.ظ توسط javad
|
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم دل من تنها بود