عاشقانه
بی آنکه بدانی
دوستت خواهم داشت
بی آنکه بگویم
درد دل خواهم گفت
بی هیچ کلامی
گوش خواهم داد
بی هیچ سخنی
در آغوشت خواهم گریست
بی آنکه حس کنی
در تو ذوب خواهم شد
بی هیچ حرارتی
بخاطر تو خورشید را قاب میکنم و بر دیوار دلم میزنم
بخاطر تو اقیانوسها را در فنجانی نقره گون جای میدهم
بخاطر تو کلمات را به باغهای بهشت پیوند میزنم
بخاطر تو دستانم را آیینه میکنم وبر طاقچه یادت میگذارم
بخاطر تو میتوان چون کودکی لجوج عطر سیبها را نادیده گرفت
بخاطر تو میتوان از جاده های برگ پوش و اسمانهای دور دست چشم پوشید
وقتی تو مثل یک زمزمه صمیمی در خلوت کوچکم حضور داری
احساس میکنم به نور نزدیکم
و من میتوانم با رگه های نور طنابی ببافم که مرا به تو برساند
هنگامی که آفتاب بر کوهساران رسوب میکند
و شب بی رحمانه روی ریحان ها را می پوشاند و هنگامی که در هیچ قطاری جایی برای من نیست
و تنها و خسته پشت درهای عالم میمانم
تنها یاد توست که شب فرسوده را به آتش می کشد شب طولانیست
تا چشمهای تو هست آفتاب جرات آمدن ندارد
نگاهم کن تا مثل صبح نورانی شوم...
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم دل من تنها بود