تقدیر
دسـت تنهاي تقدير مرا چيکار کرد
درد و تنهايي تقدير مرا چيکار کرد
از پس بي کسي من همه ناليدن
از پس سادگي من همه خنديدن

در به روي همه شادي ز من بست جهان
هر چه لبخند ز من بود چو رخت بست جهان
هر چه زخمي زد حريفش شده ام
تا به آن لحظه که ببريد دلم را از آن
+ نوشته شده در جمعه ۲۱ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۴:۱۴ ب.ظ توسط javad
|
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم دل من تنها بود