دسـت تنهاي تقدير مرا چيکار کرد 
 
درد و تنهايي تقدير مرا چيکار کرد

از  پس بي کسي من همه ناليدن

از پس سادگي من همه خنديدن



در به روي همه شادي ز من بست جهان

هر چه لبخند ز من بود چو رخت بست جهان

هر چه زخمي زد حريفش شده ام

تا به آن لحظه که ببريد دلم را از آن