پر از تو
کنار من خوابیده. زیر لب میخواند... من سعی میکنم زیرچشمی نگاهش کنم. انگار در خواب میخندد. چیزی زیر پوستم میرود.
به خودم فکر میکنم. به تمام تردیدهایم، دیوانگیهایم، خستگیهایم، آرزوبافیهایم، بدخلقیهایم، سردرگمیهایم و نبودنهایم وقتی مرا میخواهد.
به او فکر میکنم. به مهربانیهایش، به خستگیهایش، به نگران بودنهایش، به دلهرههایش، به سرگشتگیهایش، به دستهایش،به تنش، به پیچ و خمهای تنش وقتی درهم میپیچیم.
به رابطهمان فکر میکنم. با همه پیچیدگیهایش و سادگیهایش. به تلاش هر روزه هردویمان برای پویا نگاه داشتنش، به تمام تغییراتی که در این یک سال اتفاق افتاد، به رشدش و ریشه گرفتنش.
به تنش فکر میکنم و تنم داغ میشود. به عشقبازیهای بیشمارمان در فاصله های کوتاه بین گرفتاریهای زندگی شلوغ و بیهوش شدنهای زمان خوابی که دیگر هیچ تنظیمی ندارد. به تمام چیزهایی که از تن هم یاد گرفتیم و به تن هم دادیم. به وسوسه تنهامان که هر روز داغتر و وحشیتر میشود و رابطهای خالص که از دل این خواهش تن بیرون آمده است.
وسوسه شدهام وهنوز به مقصد نرسیدهایم. دستم به سویش میرود و چیزی جز تن برهنهاش نمیخواهم. صدایش میکنم. جنایت است الان بیدار کردنش، اما من از جنایت ابایی ندارم. یک نگاه کافیاست که بفهمد چه میخواهم . میخندد و میگوید صبر کن پسر...
این روزها احساس کمال میکنم. جایی هستم که میتوانم حس هایم را بیهیچ ترسی هرجا که دلم بخواهد بیان کنم. احساس میکنم به یک برهنگی رسیده ام که زیباست و از نشان دادن آنچه در سرم میگذرد ابایی ندارم. ثبت کردن خطرناک است، اما من دوباره عاشق خطر کردن شدهام. دوباره وحشی شدهام این روزها و این پاییز نودوسه چه ها که نکرد با من.
دوباره خوابیده و من هنوز میبینم. رویای دستهایش به دور کمربرهنه ام را دوست دارم. من باز انسان رویایی شدهام و تلفیق این رویا با آنچه کنارم خوابیده زیباست. از او پرم امروز...
به خودم فکر میکنم. به تمام تردیدهایم، دیوانگیهایم، خستگیهایم، آرزوبافیهایم، بدخلقیهایم، سردرگمیهایم و نبودنهایم وقتی مرا میخواهد.
به او فکر میکنم. به مهربانیهایش، به خستگیهایش، به نگران بودنهایش، به دلهرههایش، به سرگشتگیهایش، به دستهایش،به تنش، به پیچ و خمهای تنش وقتی درهم میپیچیم.
به رابطهمان فکر میکنم. با همه پیچیدگیهایش و سادگیهایش. به تلاش هر روزه هردویمان برای پویا نگاه داشتنش، به تمام تغییراتی که در این یک سال اتفاق افتاد، به رشدش و ریشه گرفتنش.
به تنش فکر میکنم و تنم داغ میشود. به عشقبازیهای بیشمارمان در فاصله های کوتاه بین گرفتاریهای زندگی شلوغ و بیهوش شدنهای زمان خوابی که دیگر هیچ تنظیمی ندارد. به تمام چیزهایی که از تن هم یاد گرفتیم و به تن هم دادیم. به وسوسه تنهامان که هر روز داغتر و وحشیتر میشود و رابطهای خالص که از دل این خواهش تن بیرون آمده است.
وسوسه شدهام وهنوز به مقصد نرسیدهایم. دستم به سویش میرود و چیزی جز تن برهنهاش نمیخواهم. صدایش میکنم. جنایت است الان بیدار کردنش، اما من از جنایت ابایی ندارم. یک نگاه کافیاست که بفهمد چه میخواهم . میخندد و میگوید صبر کن پسر...
این روزها احساس کمال میکنم. جایی هستم که میتوانم حس هایم را بیهیچ ترسی هرجا که دلم بخواهد بیان کنم. احساس میکنم به یک برهنگی رسیده ام که زیباست و از نشان دادن آنچه در سرم میگذرد ابایی ندارم. ثبت کردن خطرناک است، اما من دوباره عاشق خطر کردن شدهام. دوباره وحشی شدهام این روزها و این پاییز نودوسه چه ها که نکرد با من.
دوباره خوابیده و من هنوز میبینم. رویای دستهایش به دور کمربرهنه ام را دوست دارم. من باز انسان رویایی شدهام و تلفیق این رویا با آنچه کنارم خوابیده زیباست. از او پرم امروز...
+ نوشته شده در جمعه ۲۱ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۱۱:۲۸ ب.ظ توسط javad
|
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم دل من تنها بود