بازهم نشسته ایم رو به روی هم ، در سکوت ...
این بار سر به زیر نینداخته ام، سر بلند ،
من هم زل زده ام به تو ، چشم در چشم هم ،
تو با نگاهت به من می گویی من با تو چه کنم ؟!
من هم با نگاهم جواب می دهم :
با این "من" من چه کنم ؟!
دیگر نگاهم را نمی دزدم ،
خودم را به دوش کشیده ام آورده ام تا رو به روی تو ،
انداخته ام رو به رویت ، با سکوتم که تحویل بگیر ...
این "من" مانده روی دستانم را ،
من شاکی ام از خودم ..
از این "من" ...
حالا این تو و این "من" مانده روی دست های "من" ...