جمعه ها
دلم میخواهد دوربینم را بردارم
وجب به وجب شهر را با تو بگردم
لحظه به لحظه نگاهت را ثبت کنم
و چشم در چشم دنیا بخندم ... .
آنقدر بلند بخندم که تا عرش خدا
همه بفهمند حال مستانه با تو بودن را
تو که باشی ، هیچ جمعه ای در تقویم
شهامت دلگیر بودن ندارد ...
وجب به وجب شهر را با تو بگردم
لحظه به لحظه نگاهت را ثبت کنم
و چشم در چشم دنیا بخندم ... .
آنقدر بلند بخندم که تا عرش خدا
همه بفهمند حال مستانه با تو بودن را
تو که باشی ، هیچ جمعه ای در تقویم
شهامت دلگیر بودن ندارد ...
+ نوشته شده در جمعه ۱۶ شهریور ۱۳۹۷ ساعت ۹:۵۹ ب.ظ توسط javad
|
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم دل من تنها بود